منو ايمان يه زمانى خيلي با هم صميمى بوديم.روزى 8-7 ساعت با هم بوديم.يعنى همه دوستش داشتن.جزو همونايى بود كه مهره مار دارن. ايمان هميشه دوست داشت با بقيه متفاوت باشه.نميدونم چه حسى بهش ميداد اما خيلى دوست داشت خاص باشه. متاسفانه همين حس باعث شد كه شروع كنه به سيگار كشيدن.چون اون موقع هيچ كدوم از بچه ها سيگاري نبود.يواش يواش سيگار كشيدن ديگه مختص ايمان نبود.پس بايد يه كار ديگه ميكرد بعد از مدتي ديگه همون ايمانى كه همه دوستش داشتن نبود.علايقش عوض شد.دوستاش عوض شد..... يه جورايى حس ميكنم كه خودشم خيلى دوست نداشت كه اينجورى بشه. البته تازگى ها اين موضوع مد شده.خيلى ها دوست دارن متفاوت باشن.به خاطر همين مجبورن كارى بكنن يا حرفى بزنن كه دوست ندارن. جالب اينجاست كه واسه اينكه نشون بدن لذت ميبرن كارى كه ميكنن رو خيلی بزرگ ميكنن. جالبتر هم ميشه وقتى كه بعضى وقتا دوست دارن اطرافيان رو مجبور كنن كه دنبالشون برن.
+
نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 12:0 توسط سجاد
|