تبليغاتX
روز نوشت های من
به همين سادگي يه سال گذشت.انگار همين ديروز بود كه با مسعود نشستيم وبلاگ رو ثبت كرديم.


احتمالاً يه مدتي فقط بخش عكس رو آپ ميكنم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 17:49 توسط سجاد |

تو اين دنيا خيلى چيزاى به درد به خورى هست كه ما بعضى هاشون رو داريم بعضى هاشون رو نداريم.
 يكى از به درد به خورترين هاشون اينه كه هر كارى كه انجام ميديم به جز نتيحه اى كه داره يه فايده بزرگ هم داره.همون كه بهش ميگن تجربه.
همون كه اگه ازش استفاده كنيم خيلى از مشكلاتمون حل ميشه.
ديگه يه اشتباه رو تكرار نميكنيم.
البته مهم تر از خود تجربه ، استفاده از اونه.بايد ياد بگيريم كه استفاده كنيم.
من كه بلد نيستم.نميدونم اين سر مبارك چند بار مورد اصابت سنگ قرار گرفته يا سنگ مورد اصابت سر من.
بايد قدر دوستانى كه تجربه اي خوب رو در اختيارمون ميذارن بدونيم.مخصوصاٌ كسايى كه اين تجربه ها رو از طريق رفتارشون به ما ميدن.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 9:14 توسط سجاد |

من از عكاسي خيلي خوشم مياد.بچه كه بودم يه دوربين كداك داشتيم كه ديگه فيلمش گير نميومد.از اين دوربينا بود كه لابراتوار هم هستن.هم عكس ميگيرن هم چاپ ميكنن.
اين دوربين شده بود اسباب بازي من.البته بعد از اينكه يه دوربين شكستم.
خلاصه اگه دست من باشه دوربينمو همه جا با خودم ميبرم.اما امان از دست اين مردم....
اينا رو گفتم كه زمينه سازي بشه واسه قسمت جديد وبلاگ.از اين به بعد يه بخش عکس تو وبلاگ هست.
خوشحال ميشم نظرتون رو در مورد عكس ها بدونم.
اگه شما هم دوست داريد ميتونيد عكسايي كه ميگيريد رو اونجا بذاريد.
+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 15:51 توسط سجاد |

منو ايمان يه زمانى خيلي با هم صميمى بوديم.روزى 8-7 ساعت  با هم بوديم.يعنى همه دوستش داشتن.جزو همونايى بود كه مهره مار دارن.
ايمان هميشه دوست داشت با بقيه متفاوت باشه.نميدونم چه حسى بهش ميداد اما خيلى دوست داشت خاص باشه.
متاسفانه همين حس باعث شد كه شروع كنه به سيگار كشيدن.چون اون موقع هيچ كدوم از بچه ها سيگاري نبود.يواش يواش سيگار كشيدن ديگه مختص ايمان نبود.پس بايد يه كار ديگه ميكرد بعد از مدتي ديگه همون ايمانى كه همه دوستش داشتن نبود.علايقش عوض شد.دوستاش عوض شد.....
يه جورايى حس ميكنم كه خودشم خيلى دوست نداشت كه اينجورى بشه.
البته تازگى ها اين موضوع مد شده.خيلى ها دوست دارن متفاوت باشن.به خاطر همين مجبورن  كارى بكنن يا حرفى بزنن كه دوست ندارن.
جالب اينجاست كه واسه اينكه نشون بدن لذت ميبرن كارى كه ميكنن رو خيلی بزرگ ميكنن.
جالبتر هم ميشه وقتى كه بعضى وقتا دوست دارن اطرافيان رو مجبور كنن كه دنبالشون برن.

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 12:0 توسط سجاد |