تبليغاتX
روز نوشت های من
ديشب محمد ملقب به محمد جواد بهم زنگ زد گفت اگه حوصله دارى شب بريم بيرون.ما معولاٌ شبا ميريم خدمت مهندس.
ازش پرسيدم كجا بريم؟گفت ميريم يه جاى خوب.هر چى پرسيدم نگفت.وقتى اومد گير دادم كه كجا قراره بريم؟گفت قراره بريم انار بياريم!!!!!
 گفت يكى از دوستاش باغ دارن گفته با انار ببر.بهش گفتم ساعت 11 شب ميخوايم بريم انار بچينيم؟
خلاصه بعد از كلى گير دادن گفت كه باغشون يه شهر ديگست.يه مقدار انار آورده واسه دوستاش.داشتيم ميرفتيم كه ديديم باباى مسعود اول انديمشك وايساده كنار ماشينشون.زديم رو ترمز و رفتيم ببينيم چه خبره.
خيلى خدا رحم كرده بود.آخه وقتى داشته تو جاده ميرفته چرخ ماشين گير كرده.اونم جلوى يه عروسي.
شايان ذكر است كه محمد واسه خودش يه پا استاده و البته تعميركارخانوادگى و خصوصى آقاى گودرزى.
وقتى رسيديم مسعود رفته بود ابزار بياره.به محمد هم زنگ زده بود اما ما صداى زنگ موبايل محمد رو نشنيده بوديم..محمد از همون جا زنگ زد به مسعود  اما گوشى رو داد دست باباى مسعود.
تصور كنيد قيافه مسعود بعد از اينكه شماره محمد رو ديده ولى با باباش حرف زده چه شكلى شده؟؟اونم بعد از ديدن سريال اغما و الياس
اوضاع ماشين اينقدر خراب بود كه نميشد درستش كرد.ولى اونجا هم جايى نبود كه ماشين بمونه.چون مطمئناً تا صبح يه پيچ هم ازش از چنگال سارقان محترم در امان نميموند.
باباى مسعود گفت كه تا صبح ميمونه كنار ماشين.البته دايى مسعود ميگفت اتفاقى نميوفته.بنده خدا هنوز به جوانمردى و از اين جور حرفا اعتقاد داره.  از اونجايى كه ما خراب رفاقتيم به مسعود گفتيم تا ما رو دارى غم ندارى.
قرار شد تا ما ميريم انار بياريم مسعود هم بره شام بخوره بياد.
خلاصه من و محمد رفتيمو انار آوورديم و به بستنى قيفى با حال هم زديم تو رگ.
بعد رفتيم سراغ ماشين.چون هوا خيلى سرد والبته معطر بود مجبور شديم در نقش يه دزد ظاهر بشيم و در ماشين رو باز كنيم.ما اينيم ديگه.
نيم ساعت بعد مسعود با دست پر اومد.
تصور كنيد وقتى مردم ميديدن سه تا جوون نشستن كنار جاده و دارن ميخورنو ميخوننو گاهى اوقات حركات موزون انجام ميدن چه فكرى در مورد ما ميكردن؟   
مخصوصاٌ وقتى ميديدن 200 پايين تر يه پارك خيلى خوب و تر و تميز هست.
ميتونيد از مهندس علي بهادري در مورد اين پارك اطلاعاتي بگيريد.
تا صبح دايى مسعود به همراه هيئت همراه چند بار بهمون سر زدن.يه بار سحرى آوردن.بعد رفتن واسمون حليم گرفتن.اونم چه حليمى.بعد رفتن قاشق گرفتن كه حليم بخوريم.بعد دوباره واسمون حليم آوردن.خلاصه حسابى تو زحمت افتادن.
اما يه سرى اتفاق جالب هم افتاد:
پليس فكر كرد دزديم
يه رفيق پيدا كرديم كه از شعراى اخوان ثالث خوشش ميومد اما ازنيما نه.به شدت هم سريال اغما رو دنبال ميكرد.
بنده خدا يه كم معتاد بود. 
فهميديم كه فروشنده خوبى نيستيم چون نتونستيم حتى يه دونه از انا
 ها رو بفروشيم.

نميدونيد وقتى داشتيم ميومديم خونه چه قدر سرد بود.تنها كارى كه ميتونستين بكنيم اين بود كه بلند بلند آواز بخونيم كه حواسمون پرت بشه.
جاى همه خالي خيلي حال داد.
البته آقا على و احسان افتخار ندادن در خدوتشون باشيم.
درست نيست وگرنه دعا ميكردم كه هميشه ماشين مسعود اينا خراب بشه.

+ نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 15:57 توسط سجاد |

حتماً تا حالا وبلاگ هاى زيادى رو ديديد.پست هاي زيادى رو هم خونديد.
بعضى ها خاطره نوشتن ، بعضى ها يه جمله يا يه شعر رو كه دوست داشتن نوشتن يكى از خودش گفته و از اتفاقاتى  كه براش افتاده.
يكى خوب نوشته يكى بد
يكى واسه خودش نوشته يكى واسه ديگران
اما يه چيز تو همه مشتركه.اونم اينكه همه خودشون انتخاب ميكنن چى بنويسن.‌(به جز اون مواقعى كه به جواب دادن چند سوال دعوت ميشدن) 
ولى من ميخوام شما موضوع بعد من رو مشخص كنيد.
فقط پيشنهادتون منطقى باشه.

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 16:13 توسط سجاد |

اگه خدا بخواد قراره يه تكونى بخوريم.البته نه در حد بندرى.
اين بار ديگه از شنبه شروع نميشه.ميترسم 2 سال ديگه واسه شروع كارامون روز نداشته باشيم.
خدايى هر كى دعاش گيرايى داره هواى ما رو هم داشته باشه.


كسى ميدونه چه طور ميشه با يه آدم بى منطق كنار اومد؟؟اين جور آدما هيچ بهانه اى واسه به هم ريختن اعصاب شما نميخوان.بعضى وقتا يه چيزي ميگن يا يه كارى ميكنن كه آدم ميتونه با سرش تمام ديوار چين رو بريزه پايين.
اميدوارم خدا به راه راست هدايتشون كنه.اين بنده خدا ها رو هم دعا كنيد.


پيرو مورد مذكور در قسمت اول پست اينجانب 4 سال ديگه به يك آبدارچى زبل نيازمند ميباشم.كسى رو سراغ داريد همون موقع خبرم كنيد.
چى؟
نه.خواهش ميكنم براى من حاشيه درست نكنيد.آبدارچى بايد مذكر و سيبيل كلفت باشه.

+ نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 11:0 توسط سجاد |