تبليغاتX
روز نوشت های من
كاش يه روزى بشه كه همه خودشونو بشناسن.بدونن كى هستن و كجا هستن؟خيلى خوبه آدم جايگاه خودشو بدونه.
كاش يه روزى بشه كه بتونيم درك درستى از رفتارمون با ديگران و رفتار ديگران با خودمون داشته باشيم.
كاش يه روزى بشه كه قدر داشته هامون رو بدونيم.
كاش يه روزى بشه كه بتونيم ببينيم.
كاش يه روزى بشه كه بتونيم بشنويم.
كاش يه روز اعتماد كردن رو ياد بگيريم.
و البته كاش يه روزى بشه به اون چيزى كه تو بيدارى ميبينيم بيشتر از اون چيزى كه تو خواب ميبينيم اعتماد كنيم.


 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 13:18 توسط سجاد

بد شانسى كه ديگه شاخ و دم نداره!!
بعد از عمرى يه تفريح حسابى جور شده بود .اما بايد دقيقا ًتو زمان انتخاب واحد من جور ميشد .اونم اين ترم!!!!!
قرار بود يه بنده خدايى برامون زحمتشو بكشه كه يه مشكلي براش پيش اومد.انتخاب واحد اونم افتاد گردن من.
بعد از 3 ماه خونه نشيني دلمون خوش شد كه ميزنيم بيرون.اونم گهر.آخه چرااااااااااااااااا؟؟؟
آخ كه چه حالي ميكرديم.
اما اشكال نداره.دوستان به جاى ما.اميدوارم خرس نخورتشون.

بعد از 2 ماه چشممون به جمال فضانورد منور شد.ماهم از فرصت نهايت استفاده رو كرديم.اما طبق معمول آخرش علاف شديم.
من نميدونم رو چه حسابى من  هميشه  بايد اين آقا رو بدرقه كنم؟؟؟؟
حالاباز اگه حرف منو گوش كنه كه خوبه!!!
علافتيم مهندس

 

+ نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 18:59 توسط سجاد |

معمولاً وقتى يه مشكلى پيش مياد مجبور ميشى واسه حل كردنش تمام تلاشتو بكنى.

من از خيلى سال پيش هر مشكلى كه واسم درست ميشد خود به خود يه مشكل بزرگتر هم همراهش بود.

اونم اين بود كه چه طور ميتونم اونو از خانواده مخفى كنم.

اولش فكر ميكردم كار خوبى ميكنم.فكر ميكردم دارم به سود خودم كار ميكنم.اما بعضى وقتا يه مشكلاتى پيش مياد كه پنهون كردنش خيلى سخته.

تصور كنيد يه مشكلى براتون درست شده.حل كردنش يه طرف مخفى كردنش هم  يه طرف .

هميشه هم اين استرس رو دارى كه اگه يه روزى بفهمن چى ميشه؟؟؟

كاش از همون اول چيزى رو مخفى نميكردم!!

اينجورى شايد تو حل كردن مشكلات بهم كمك ميكردن.

حداقل ديگه هميشه مجبور نبودم دروغ بگم.

هميشه استرس نداشتم.

بدتر ازهمه اينه كه آدم وقتى يه دروغ ميگه واسه رو نشدنش مجبوره يه دروغ ديگه بگه و همين جورى يه دروغ ديگه و......

اگه همين جور پيش بره ديگه نميدونم چه طور ميتونم ادامه بدم.

خلاصه اينكه حسابى تو دردسر افتادم.

 

 

+ نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 11:35 توسط سجاد |