بعد از 2 ماه چشممون به جمال فضانورد منور شد.ماهم از فرصت نهايت استفاده رو كرديم.اما طبق معمول آخرش علاف شديم.![]()
من نميدونم رو چه حسابى من هميشه بايد اين آقا رو بدرقه كنم؟؟؟؟![]()
حالاباز اگه حرف منو گوش كنه كه خوبه!!!
علافتيم مهندس![]()
معمولاً وقتى يه مشكلى پيش مياد مجبور ميشى واسه حل كردنش تمام تلاشتو بكنى.
من از خيلى سال پيش هر مشكلى كه واسم درست ميشد خود به خود يه مشكل بزرگتر هم همراهش بود.
اونم اين بود كه چه طور ميتونم اونو از خانواده مخفى كنم.![]()
اولش فكر ميكردم كار خوبى ميكنم.فكر ميكردم دارم به سود خودم كار ميكنم.اما بعضى وقتا يه مشكلاتى پيش مياد كه پنهون كردنش خيلى سخته.
تصور كنيد يه مشكلى براتون درست شده.حل كردنش يه طرف مخفى كردنش هم يه طرف .
هميشه هم اين استرس رو دارى كه اگه يه روزى بفهمن چى ميشه؟؟؟
كاش از همون اول چيزى رو مخفى نميكردم!!
اينجورى شايد تو حل كردن مشكلات بهم كمك ميكردن.
حداقل ديگه هميشه مجبور نبودم دروغ بگم.
هميشه استرس نداشتم.![]()
بدتر ازهمه اينه كه آدم وقتى يه دروغ ميگه واسه رو نشدنش مجبوره يه دروغ ديگه بگه و همين جورى يه دروغ ديگه و......
اگه همين جور پيش بره ديگه نميدونم چه طور ميتونم ادامه بدم.![]()
خلاصه اينكه حسابى تو دردسر افتادم.