تبليغاتX
روز نوشت های من

از قديم گفتن يه بار جستى ملخك دو بار جستى ملخك اما اگه فكر ميكنى سومين بار هم جيم ميزنى بايد بگم زهى خيال باطل.(اينا رو به خودم گفتم.)

از طرف نويسنده وبلاگ ابر بهار به بازي دعوت شدم.البته قبلاً هم به اين بازى دعوت شده بودم اما اونايى كه منو ميشناسن ميدونن كه دوست ندارم جزييات زندگيمو بگم.اما خيلى از پست ابر بهار خوشم  اومد مخصوصاً وقتى لباس دخترونه تن برادرش ميكرده.پيشنهاد ميكنم بخونيدش.باور كنيد سومين بار كه داشتم ميخوندمش متوجه شدم منو دعوت كرده.

 

1-اتفاق مهم زندگیتون که باید حتما بهش اشاره بشه کدوم هستن؟

وقتى به دنيا تشريف فرما شدم به شدت مريض شدم.چند روز بيمارستان بودم.يه روز دكتر مياد ميگه بهتره ديگه ببريدش خونه.نيومده بايد بر مى گشتم.شب بعد يه مرد تو خواب به مامانم ميگه اسم منو بذاره سجاد.قرار بود اسم من سبحان باشه.سه روز بعد خوب خوب شدم.(اين تيكه فيلم هندى بود)

 از 5 سالگى تا 3 سال پيش تو يه پادگان نظامى زندگى ميكردم.

يه هفته اول مدرسه بعد از زنگ اول ميرفتن خونه.به خاطر همين معلممون مجبور شد زنگ تفريح تو كلاس بمونه باهام بازي كنه .

كلاس پنجم كه بودم امتحان تيز هوشان داديم .يه روز قبل از اعلام نتايج امتحان رياضى داشتيمو منم خرابش كردم.فرداش معلممون اومد گفت تو كه رياضى 14 ميگيرى ميخواى برى تيزهوشان؟؟همه بهم خنديدن.وقتي سوم راهنمايى بهش گفتم قبول شدم خيلى خجالت كشيد.البته به دلايلى فقط يه سال اونجا بودم.

تو دبيرستان معروف شده بودم به يه خط در ميون

تو دانشگاهى كه اصلاً فكرشو نميكردم قبول شدم.اما حالا ميفهمم كه اينجا تنها جايى بود كه بايد قبول ميشدم.

يه سري اتفاقات خيلى خيلى مهم برام افتاده كه به جز يكى از دوستام كه چند روز ديگه عروسى ميكنه هيچ كس خبر نداره.حتى پدر و مادرم

مسعود چشماتو ببند.

بدون هيچ تعارفى يكى از مهمترين اتفاقات زندگيم دوستى با مسعود بود.

2-اتفاق مهم که بهشون اشاره نشه خیلی بهتره:

منم فكر ميكنم كه بهتره بهشون اشاره نشه.

 

3-خلاصه ای از اخلاقتون به اضافه ی شخصیت وغیره که باید بهش اضافه بشه:

خيلي زود عصبى ميشم مخصوصاً وقتى فوتبال بازي ميكرديم.

آدم شناسيم خيلى خيلى خوبه.

تا جاى كه ميتونم سعى ميكنم بخندم و خوشحال باشم حتى اگه ظاهرى باشه.

خيلى شوخى ميكنم كه بعضى وقتا دردسر ساز ميشه

خيلى خيلى ولخرجى ميكنم.

اين چيزايى كه خودم ميدونم بقيه رو ديگران بايد بگن.اما در مجموع پسر خوبى هستم.

 

4*بادرنظر گرفتن چهره واقعیتون کدوم یک از هنر پیشه هارو برای بازی تو این نقش انتخاب میکنید؟

خيلى ها بهم گفتن شبيه مهدوى كيا هستم.اما خدا رو شكرخودم هيچ شباهتى نميبينم.

 

مسعود " سارا "احسان" علی مفقودالاثر" ندا" فرناز خانوم" آرام جان و خلاصه هر کسی دوست داره  یه این بازی دعوت میشه.

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 11:46 توسط سجاد |

 

از آدماى ظاهر بين متفرم.از اونايى كه با ديدن ظاهر يه نفر واسش يه بيوگرافى مى سازن.با ديدن يه شلوار لى يا موى بلند يا هر چيزى كه خودشون دوست ندارن بدترين خصوصيات رو نثار اون بنده خدا ميكنن.

البته اين قضيه در مورد دختر خانوماى گرامي شدت بيشترى داره.اما نگران نباشيد.من هواتونو دارم.

از همه اينا بدتر اينه كه وقتى يكى از همين بچه هاى خيلى بد و جيز ظاهرشو عوض ميكنه نظر همون انسانهاى خوب كاملاً عوض ميشه و اون بنده خدا ميشه گل گلاب.

 

 ................................

 

تا ديروز ميگفتن دانشگاه آزاد جاى بچه هاى بى سواد و اونايى كه ميخوان راحت نمره بگيرن.اما ديروز در يك اظهار نظر جالب شنيدم دانشگاه آزاد جاى آدماى قرتى و يه كم بى شخصيته.

يكى نيست بگه آخه به تو چه ؟؟ تو نيا. مگه مجبورت كردن؟؟

 

 ..............................

 

راستى  چرا ما فكر ميكنيم مشكل ما از همه بزرگتره ؟؟؟

چرا فكر ميكنيم همه به جز خودمون از صبح كه از خواب بيدار ميشن تا شب در حال خوش گذرونى هستن ؟؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 12:35 توسط سجاد |

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 12:4 توسط سجاد |

 

 

                                        حذف شد

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 16:6 توسط سجاد |

تو چند روزه گذشته خیلی اتفاقات بدی افتاده . یکی از یکی بدتر

میخواستم در مورد بعضی ها شون اینجا بنویسم.اما بهتره بی خیال بشم.

هفته قبل یه پست نوشته بودم ولی چون باید تکلیف جایزه ها رو روشن میکردم گذاشتمش واسه این هفته.اما اتفاقاتی افتاد که دیگه نمیتونم اون پست رو بذارم.

نمیخوام کسی به خودش بگیره.

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 11:46 توسط سجاد |