تبليغاتX
روز نوشت های من

5ليتر بنزين بدون سرب اهدا ميشود به

جناب آقاي علي بهادري به  دليل پيشنهاد زير:

بیا با هم بریم سفر

 

دبی دبی


منو با خودت ببر

 

دبی دبی

 

 

يك عدد بستني قيفي خيلي خوشمزه اهدا ميشود به:
مهندس ناجي به خاطر پيشنهاد:
هر روز بیا بشین سر پیچ چهار راه فردوسی نگاه به دور دست ها کن شاید من بیام فیلم ها رو ازت بگیرم...


يك عدد يخ در بهشت ليمويي فوق العاده اهدا ميگردد به
دختر با احساس به خاطر:

اینکه شربت خنک درست کن بفروش!

کارت می گیره ها


ديپلم افتخار و جوجه بلورين اهدا ميگردد به

فضانورد بزرگ مسعود خان به خاطر طرح غير ممكن ترين پيشنهادات


هيئت داوران شامل جوجه زرده،اينجانب ،خودم و البته آقا سجاد پس از بررسي پيشنهادات اسپانسر اجباري اين وبلاگ را معرفي كرد.

اين افتخار نصيب ندا خانوم شد به خاطر

میتونی بری ماهیگیری( هم با کلاسه هم شاید پول وپله ایی جور کنی)
دوچرخه سواری
میتونی بگردی دنبال چند تا دوست خوب بهتر از مسعود


و خواب

نوش جونتون و ممنون از شركت همه دوستان در مسابقه.

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 19:46 توسط سجاد |

بعد از خوندن وبلاگهای مسعود و بلکم و دعوتشون...هر چی فکر کردم دیدم هیچ چیزی جالب تر از اسم این به قول معروف سلطان بلامنازع کامنت نیست

تا حالا دستپاچه شديد؟

من فكر ميكنم دستپاچه تلفيقى از كله پاچه و دست و پا گم كردنه.يعنى وقتى دارى كله پارچه نوش جون ميكنى اگه دست و پاى خودتو گم كنى يا دست و پاى اون گوسفند مرحوم رو گم كنى ميشه گفت دستپاچه شدى.

البته اگه پاچه مرحوم رو با دست بگيرى باز هم دستپاچه شدى.

حالا اگه دست و پاى خودت يا اون گوسفند رو گم نكنى يا اگه اصلاً كله پاچه نخورى ولى دستپاچه باشى خيلى ضرر كردى.ميشه آش نخورده و دهن سوخته يا بهتر بگم ميشه كله پاچه نخورده و دهن سوخته.

 

من مامورم و معذور.آخه این بار دیگه درست نبود دعوت فضانورد رو رد کنم .امیدوارم ایشون سلطان بلامنازع جنبه هم باشن

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 10:40 توسط سجاد |

يه راهنمايي يا بهتر بگم كمك ميخوام.

نميدونم بايد چى كار كنم؟حوصله ندارم.قرار بود برم كارآموزى كه پشيمون شدم.آخه هوا خيلى گرمه.

هر روز مثل روز قبل

خواب ، تلويزيون ، كامپيوتر.اگه محمد نبود كه بعد از ظهر بريم يه چرخى بزنيم حتماً كپك مى زدم.خدا خيرش بده .

شما چى كار ميكنيد؟

به سه پيشنهاد برتر جوايزنفيسى اهدا ميگردد:

1: پنج ليتر بنزين از نوع قاچاق

2: يك عدد يخ در بهشت ليمويى يا به قول فضانورد همون شيشيم بالا

3: يه بستنى قيفى خيلى خوشمزه

 

البته جهت بالا بردن كيفييت پيشنهادات ارسالى ، طراح بدترين پيشنهاد به عنوان اسپانسر اجبارى اين وبلاگ تمامى هزينه هاى جوايز فوق الذكر را متقبل ميگردد.

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 18:23 توسط سجاد |

تا حالا زندگى به خيلى چيزا تشبيه شده اما من تشبيه زندگى به قاب رو خيلى دوست دارم.
تو اين تشبيه اون عكسى كه قراره قاب بشه خودمون هستيم.
درسته كه خيلى از ماها نميتونيم يه قاب زيبا و قيمتى داشته باشيم اما ميتونيم بهترين عكسمون رو تو همين قابى كه داريم بذاريم.
فكر ميكنم همين جورى هم هست.يعنى ما وقتى قراره يه عكسى رو قاب كنيم از تمام سليقه خودمون استفاده ميكنيم كه بهترين رو انتخاب كنيم.
پس بايد ياد بگيريم كه چطور ميتونيم رو عكسمون كار كنيم تا بهتر و بهتر بشه.
اى كاش بهترين عكس رو انتخاب كنيم چون فقط يه قاب داريم.

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 11:32 توسط سجاد |

امتحانات با بدترين شكل ممكن تموم شد.اصلاً اين ترم خيلى بد بود.

حوصله ندارم.حوصله هيچ چيز و هيچ كس.شما اين جورمواقع چى كار ميكنيد؟

هميشه گفتنه اشكال نداره و نگفتنه نه به ضررم تموم شده. به خدا هميشه سعى كردم با اطرافيانم تا جايى كه ميتونم خوب برخورد كنم.هر كارى كه از دستم بر اومده واسشون انجام دادم.حتى خيلى وقتا بيشتر از حد توانم بوده .اصلاً هم از اين موضوع ناراحت نيستم.ولى بعضى وقتا ميبينم كه بعضى ها يه كمك كوچيك رو هم از آدم دريغ ميكنن.هر وقت كه بهم نياز دارن از زير سنگ هم پيدام ميكنن يعنى يه جورايى مجبورى كه پيدا بشى ولى وقتى بهشون نياز دارم ......اين خيلى ناراحتم ميكنه.

 بد جورى سرمو به سنگ زدن

بعد از عمرى يه مسافرت داشت جور ميشد كه اونم به خاطر بازديد از پالايشگاه آبادان و امتحان اين بازديد كنسل شد.

 

 

 

از مسعود به خاطر دعوت كردن من به بازى ممنونم . اما ترجيح ميدم اين بازى رو در حد همون چند تا كامنت انجام بدم.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 11:39 توسط سجاد |