تبليغاتX
روز نوشت های من

ديشب با يكى از دوستام رفته بوديم بيرون.نرسيده به يه مغازه به اصطلاح ميوه فروشى محمد گفت كه تو اين مغازه يه نگاه بنداز.

فروشنده يه مرد تقريباً 40 ساله با موهاى بلند و خيلى به هم ريخته بود.

به محمد گفتم خوب كه چى؟

گفت اين آقا دانشجوى رشته پزشكى دانشگاه تهران بوده.

بعد از اين جمله حسابى خنديدم.

اما وقتى گفت كه تو دانشگاه يه ضربه به سرش خورده يا بهتر بگم يه ضربه به سرش زدن والان هم كمى مشكل داره خيلى خجالت كشيدم.

شايد اگه اون اتفاق براش نيوفتاده بود به جاي اينكه تو يه مغازه 6 مترى وسط  يه مشت ميوه گنديده بشينه پشت يه ميز شيك تو يه مطب نشسته بود و حتى براى خريد ميوه هم پاشو تو اون مغازه نميذاشت.اون وقت يكى مثل من به جاى اينكه بهش بخنده بايد براى ديدنش وقت ميگرفت.

نميدونم وقتى كه از قبل معلومه كه قراره چى بشيم پس اين همه زور زدن چيه؟واسه چى داريم خودمونو خسته ميكنيم؟

مثل اين ميمونه كه قراره ازيه شهر به يه شهر ديگه بريم. فرق نميكنه از چه مسيرى ميريم يا با چى ميريم چون آخرش ميرسيم اونجايى كه بايد برسيم.

يه نفر ممكنه پياده بره و از 10 تا شهر هم عبور كنه يه نفر هم سوار هواپيما ميشه و خيلى زود به مقصد ميرسه. 

آخرش هر دو رسيدن جايى كه بايد مى رسيدن.فقط يكيشون خودشو خسته كرده.حالا شايد تو مسير خيلى اتفاقات خوب هم براش افتاده باشه اما آخرش رسيده اون جايى كه بايد مى رسيده.

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 11:41 توسط سجاد |

تا حالا تو اين وبلاگ يا بقيه وبلاگ ها كه تعدادشون هم كم نيست در مورد خيلى چيزا نوشته شده و من و شما هم خونديم.

اما امروز من ميخوام در مورد يه مورد خيلى خلى مهم حرف بزنم.

چى؟

شما چى فكر ميكنيد؟

زندگى؟

عشق؟ فلسفه ؟ انرژى هسته اى ؟ ماكارونى؟ هوگو چاوز؟ كارت سوخت ؟ تاپالوگا ؟ شرك3 ؟ جهان آخرت ؟ كتى هولمز؟ دزدان درياى كارايب؟ تخم مرغ ؟ سوسك ؟ جيمى فلويد هاسلبنك ؟ سمبوسه؟ ويليام شكسپير؟ يانگوم ؟ اسب آبى؟ پانتئون؟ ايدز؟ سكلات بی تنطيم؟ ايرانسل؟ يا كبوتر كه سر شاخه خشكيده به سرخيه فلق مى نگرد؟

چى؟

نه . هيچ كدوم.

البته ماكارونى و كتى هولمز هم جاى بحث دارن.

ولى امروز ميخوام در مورد واژه اى زيبا حرف بزنم.

 زرشك. آره زرشك .( كی بود گفت ديوونه؟ خودتی )

نه در مورد خوش مزه بودنش يا رنگش يا استفاده خوراكى كه داره.در مورد كاربردى كه با همه اينا فرق داره.يعنى وقتى كه هيچ حرفى واسه گفتن نميمونه.

فقط ميتونم بگم متاسفم.

 

زرشك اونم چه زرشكى 

 

( به خدا اين پست هيچ ربطى به مكالمه من با دوست جون خودم  در مورد محل كار و .... نداره )

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 12:27 توسط سجاد

از يه جمله ميشه هزار تا برداشت مختلف داشت.تنها دليلى كه باعث ميشه اين برداشت ها اين همه با هم فرق داشته باشن اينه كه ما از هر حرف يا از هر عملى چيزى رو برداشت ميكنيم كه دوست داريم.

مثلاً به يكى ميگى فردا ميبينمت.اون ميتونه كلى برداشت از حرف شما داشته باشه اما فقط اون چيزى رو كه دوست داره از بين اين همه انتخاب ميكنه.

1: قراره فردا برى همون جايى كه اون هست.

2: امروز به اندازه كافى اونو ديدى = دك دك

3: از ديدن دوباره اون خوشحال ميشى.

4: الان اصلاً حوصله اون رو ندارى.

5: امروز نتونستى كاملاً مخ طرف رو بزنى

6: در حال حاظر سرت شلوغه و وقت ندارى.

7: داري طرف رو سر كار ميزارى.

8: قراره فردا پوسته سرشو بكنى.

9: جنابعالى نابينا هستى و فردا قراره عمل بشى.

10: منظورى نداشتى و همين جوري يه حرفى زدى كه يه چيزى گفته باشى.

 

 

اين رو هم بگم به خدا قرار نيست فردا كسى رو ببينم.

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 22:48 توسط سجاد |

زمان: 14:50

مكان: ارتفاعات دانشگاه آزاد.جنب پنجره مشرف به خوابگاه خواهران.البته بين پنجره و خوابگاه 3 كيلومتر فاصله هست.

من و دو تا از دوستام داريم ميگيم و ميخنديم.

يه خانوم 40 الي45  ساله 150 سانتى با 55  كيلو وزن و البته بسى زيبا روبه ما نزديك ميشه.

زيبارو: سلام

ما : سلام

زيبارو: بچه ها ميشه كارت دانشجويى تون رو ببينم؟

ما : ببخشيد شما؟

زيبارو : حراست

ما :

من : ببخشيد من كارتم همراهم نيست.

زيبارو: چرا؟بايد هميشه با خودتون داشته باشيد.

من : والا گمش كردم.

زيبارو:اطلاع داديد؟

من : نه

زيبارو:پسرم به نظرت موهات يه كم بلند نيست؟

من: نه

بعد زيبارو شروع كرد به حرف زدن در مورد شخصييت دانشجو و از اين جور مباحث طنز

داشت حرف ميزد كه دو تا از برادراى حراست هم اومدن.

برادر:مشكلى پيش اومده؟

زيبارو:داشتيم در مورد وضعييت ظاهريشون حرف ميزديم.

برادربه زيبارو: شما تشريف ببريد.

برادر:خوب آقا مشكل چى بوده؟

من : مشكلى نبود.ايشون از من پرسيدن به نظرم موهام بلند نيست؟من هم گفتم نه

برادر: ولى من فكر ميكنم بلنده.

من: ببينيد الان چند ساله كه ديگه بابام هم به ظاهر من كارى نداره.

برادر: اين يعنى اينكه به تو چه ربطى داره؟

من: من اين رو نگفتم.گفتم به بابام هم ربطى نداره.

بيچاره برادر كه ديد من قاطى دارم گير داد به كارت كه چرا اطلاع ندادم.منم بهش گفتم ديروز گمش كردم.امروز هم وقت نكردم برم اطلاع بدم.فردا ميرم.

جالب اينجاست كه وقتى رفتيم بيرون ديديم همون زيبارو گير داده به 3 تا دختر خانوم .از اين ماكسيميليانوسى ها.بنده هاى خدا سرخ شده بودن.

 

نكته اخلاقى : چشم چرونى نكنيد كه جيزه.حتى از راه دور.

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 11:52 توسط سجاد |

حتماً تا حالا متوجه شديد كه چه اتفاقى افتاده.امان ازدست اين روزگار. پدرجوجه زرده كارمند تشريف داره.چند ماه پيش يه پست خوب (منظورم يه شغله نه يه پست واسه وبلاگ) تو يه شهر خوب بهش پيشنهاد شد.از اونجايى كه دخل و خرج پدر جوجه زرده با هم جور در نميومد و درآمد اين كار جديد خيلى بهتر بود موافقت كرد. بسوزه پدر بى پولى .

نميخواستم قبل از اينكه جوجه زرده بره چيزى بگم . البته خود جوجه هم دوست نداشت كسى بدونه.دوست نداشت كسى واسه بدرقه كردنش تو زحمت بيوفته.

ولى واقعاً تلاشش قابل ستايش بود تا آخرين لحظات اينجا بود و با تمام قوا به كارش ادامه داد.

به همين زودى دلم براش تنگ شده.خدا من جوجه زردمو ميخوام.(با صداى بلند)

اميدوارم هر جا هست سلامت باشه و بدونه كه جاش اينجا هميشه خاليه.

حالا به خاطر اينكه خيلى هم جاش اينجا خالى نمونه من گفتم فعلاً خودم بيام . شايد خدا خواست جوجه زرده برگشت.( البته من مثل جوجه كلاس ايروبيك نرفتم )

اگه ميخوايد زود از دستم خلاص بشيد دعا كنيد جوجه زود برگرده يا حداقل يه جوجه خوب و كار بلد ديگه پيدا كنم.اگه كسي رو هم سراغ داريد معرفي كنيد.اينم بگم كه بايد گزينش بشه و يه ضامن هم داشته باشه.راستي تا يادم نرفته بگم كه شب بايد تو وبلاگ بخوابه.آخه اين روزا دزد زياد شده.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 11:49 توسط سجاد |