تبليغاتX
روز نوشت های من
نميدونم چرا تازگى ها چيزايى كه ازشون خوشم مياد خيلى زود واسم عادى ميشه.اينقدر كه ديگه طرفشون هم نميرم.بعضى هاشون رو خيلى دوست دارم اما ديگه برام مثل اولشون جذاب نيستن.در عوض اون چيزايى كه دوست دارم فراموش كنم مثل روز اول تازه تازه  موندن.
چند وقته ديگه حتى منتظر اين نيستم كه جمعه بشه تا با همه دوستام دور هم جمع بشيم .يه زمانى واسه اين كار روز شمارى ميكردم. اينم يه جورشه ديگه.منتظرم  تموم بشه.
 
 
 
 
ميگم شما تا حالا به خودتون هديه داديد؟تا حالا شده واسه خودتون كارت تبريك بگيريد؟ يا اينكه يه روز خودتون رو به بستنى خوشمزه دعوت كنيد؟
شايد يه روز اين اين كار رو بكنم.اما بعد از اينكه اون بستنى هايى رو كه طلب دارم بهم دادن.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 20:26 توسط سجاد |

نميدونم شايد اون كسى كه به مسعود گفته همه اين اتفاقاتى كه واسه ما ميوفته يه آزمايشه درست بگه.اما مگه يه نفر تحمل چند تا آزمايش رو داره؟چرا همش نوبت ما كه ميشه اين آزمايشات سخت ميشن؟

اگه قرار باشه كسى چيزى رو بفهمه خودش ميفهمه. مگه نه اينكه خدا خودش از همه چيز خبر داره واين آزمايشا واسه فهميدنه ماست خوب چرا يه جور ديگه بهمون نميفهمونه؟

دو هفته گذشته خيلى بد بود .خيلى

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 14:37 توسط سجاد |

تا وقتی یه اتفاق بد واسه خود آدم یا نزدیکاش نیوفته نمیتونه سختی اون رو درک کنه.

چندروز پیش برای بهترین دوستم یه اتفاق وحشتناک افتاده.از صمیم قلب بهش تسلیت میگم.

فاتخه یادتون نره

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 10:50 توسط سجاد |

اول دبستانى ها هم واسه خودشون عالمى دارن  من هم واسه خودم عالمى داشتم .

روز اول كه حسابى از خجالت چشمام در اومدم.اما قسمت جالب مدرسه رفتن من اينجا نيست.من هر روز بعد از زنگ اول ميرفتم خونه. بنده خدا مامانم روز اول فكر كرد كه خودشون زود فرستادنمون خونه.روز دوم هم همين طور.روز سوم ديگه دستمو گرفت بردم مدرسه.

خونه ما با مدرسه خيلى فاصله نداشت .وقتى رسيديم هنوز زنگ تفريح بود.رفتيم دفتر و مامانم منو تحويل داد.

از اونجايى كه من بچه با هوشى بودم از فردا ديگه بعد از زنگ اول نرفتم خونه ولى به جاش رفتم تو پارك پشت خونمون.حتى يه روز چند ساعت نشستم پشت درخونه تا وقتى كه بابام از سر كار اومد.

هفته اول همين جورى بود.اما از هفته دوم ديگه نشد فرار كنم آخه معلممون تو كلاس ميموند و با هم بازى مى كرديم.الان كه دارم مينويسم مثل فيلم داره از جلوى چشمم رد ميشه.اميدوارم هر جا كه هست سلامت باشه.

خلاصه يك ماهى بدين سان گذشت تا فكر فرار از سر ما بيرون رفت .

 ..............................................................................................................

اينجا بعد از عيد ديگه هوا يواش يواش گرم ميشه به خاطر همين بچه ها با خودشون قمقمه مى بردن مدرسه.يكى ازبچه هاى كلاس ما يه قمقمه داشت كه خيلى ازش خوشم ميومد .(فكر نكنى دزديدمش) .يه روز با بابام رفتيم بازار كه قمقمه بخريم.اما هر چى گشتيم اونجورى نديديم.به بابا گفتم كه فردا بيا مدرسه تا نشونت بدم.اون روز حواسم همش به پنجره بود .تا بابام اومد پريدم قمقمه رو از تو كشوى ميزش برداشتم رفتم جلو پنجره.معلممون كه ديد گفت از دوستت اجازه بگير ببر بيرون نشون بده.آخرش هم گيرم نيومد.اما يكى خريدم كه خيلى با حال بود. دلتون بسوزه. شما كه قمقمه نداشتيد

...................

اینم بگم که وقتی پست قبلی آقا مسعود رو خوندم یاد این چیزا افتادم تازه قرار بود یه عکس خیلی جالب هم نشونتون بدم که نشد.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 13:28 توسط سجاد |