تبليغاتX
روز نوشت های من

 

گفته بودم كه جدى نگيريد.همون جور كه زود رفتم  زود هم بر گشتم.خودم ميدونم دلتون يه ذره شده بود واسم.

معلومه كه اين از اون كارا نيست كه نيمه كاره موند.

تو اين چند وقت كلى اتفاقات خوب خوب واسم پيش اومد .از همه مهم تر يه عروسى بود كه خيلى خوش گذشت .(جاى همه خالى)مطمئنم كه تا مدت ها وقتى ياد اون چند روز بيوفتم نيشم تا بنا گوش باز ميشه.

 البته همه چيز اينقدر خوب نبود .مخصوصاً يكى از امتحانات كه دو روز بعد از عروسى حسابى حالمو جا آورد.

تازه يه جريانى باعث شد كلى خجالت بكشم و ديگه در مورد كسى زود قضاوت نكنم.از اين به بعد وقتى خواستم يه كارى بكنم بايد در مورد اون بيشتر فكر كنم.

جريان از اين قراره كه من يه پسر عمو دارم كه خيلى دوستش داشتم اما چند وقته پيش به خاطر يه جريانى باهاش جر و بحث كردم كه كلى دنباله دار شد و به خيلى چيزاى ديگه هم ارتباط داده شد.اما تو اين عروسى فهميدم كه اين آقا آخرشه.خيلى ازش ممنونم.شايد يه روزى آدرس وبلاگمو بهش بدم كه اينا رو بخونه.به هر حال اين چند وقت كلى خوش گذشت.اى كاش هميشه همين جور بود.ولى نميشه ديگه .مخصوصاً وقتى همه مهمونا ميرن .آدم حسابى كسل ميشه.تازه مياد ميبينه كه كامنت گذاشتن خودتو لوس نكن. آقا تاييد هم ميكنه.

حالا كه اينجوريه از قديم گفتن تعارف اومو نيومد داره. اونم چه اومدنى. خدا وكيلى اگه همه ميگفتن برم بهتره بازم دوباره بر ميگشتم چون تازه فهميدم كه نوشتن چه قدر واسم جالبه.ميخواد كسى بخونه يا نخونه....(اين تيكه آخر رو با ريتم بخونيدو با صداى كلفت)

از همه كسانى كه تو اين چند وقت كامنت دادن ممنون. به خصوص از جديد ترين دوستم.    
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 11:30 توسط سجاد |

اگر بار گران بوديم رفتيم                  اگر وبلاگمون بد بود رفتيم

دمت گرم سر زدى كامنت گذاشتى            خدا خيرت دهد ثواب كردى

 

خوب ديگه هر كس يه جوريه منم اين جورى .اين كار هم مثل خيلى از كارايى كه مي خواستم انجام بدم ولى نصفه نيمه موندن.

ميدونم براتون خيلى سخته اما چاره اى نيست .نميدونم چه طور ميتونم اين همه لطف رو كه هر روز هزاران نفر به من داشتن جبران كنم.ميدونم خيلى ها تون به مطالبى كه من مينوشتم عادت كرديد  حتي بعضى ها اونقدر اونا رو ميخوندن كه كلمه به كلمه اون رو حفظ ميكردن .عده اى اگه يه روز به وبلاگ من نميومدن شب خوابشون نميبرد.

خودم ميدونم كه تحولى شگرف در عرصه وبلاگ نويسى بوجود آوردم . از همه ممنون حتى از كسانى كه سر زدن ولى كامنت نذاشتن .

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 16:20 توسط سجاد |

اگه پست قبلى رو خونده باشيد مى بينيد كه گفتم منتظر هستم پست مسعود رو بخونم.خدا وكيلى وقتى خوندم كف كردم . بابا دمت گرم.

دلم خوشه كه منم نوشتم .فكر كنم بهتره پاكش كنم .

ديدم تو باشگاه وقتى فكر ميكرد چى بنويسه خند ش ميگرفت .

اى بابا خدا همه چيز رو ميده به يه نفر.هوش ، ذهن زيبا،شير موز،تيپ وهزار تا چيز خوب ديگه .

آقا ما لُنگمون رو پهن كرديم.

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 10:37 توسط سجاد |

 

 

 

 

پنج شنبه با بچه ها رفته بوديم باشگاه .نيم ساعتى كه گذشت نيما نكيسا هم اومد.هميشه فكر ميكردم اينجور آدما هر جا برن كلى آدم دورشون رو ميگيرن .اما خيلى ها اصلاً نشناختنش.به مسعود اشاره كردم ولى حواسش نبود .گفت كيه؟ گفتم نكيسا

محمود گفت برم بهش بگم چرا سال 98 اون گل رو از يوگوسلاوى خوردى؟ بعد گفت بريم بزنيمش هم تلافى ميكنيم هم مشهور ميشيم.

بعد از كلى شوخى قرار شد ازش يه امضا واسه وبلاگمون بگيريم.آخه اين مشهورترين آدمى بود كه من اينجورى از نزديك ميديدم.

مسعود گفت بزار ازش بپرسيم شايد بگه نه. رفت پيشش و بعد از سلام و احوال پرسى بهش گفت اگه اشكال نداره بعد از تمرين ازتون يه امضا يگيريم؟ اونم گفت همين الان بيار.مسعود بهش گفت مزاحم تمرينتون نميشيم.

من به مسعود گفتم كه خودت برو ازش امضا بگير اما نميدومن چرا خودم رفتم.البته بعدش پشيمون شدم.

جالب اينجاست هر كى تمرينش تموم مى شد خونه نمى رفت و مى موند تمرين نكيسا رو نگاه ميكرد.وقتى رفتم ازش امضا بگيرم يكى از دوستاش كه باهاش اومده بود هم اومد جلو منم به خاطر اينكه ناراحت نشه از اون هم امضا گرفتم .بنده خدا مى گفت من خط خوبى ندارم.

آخرش ديكه گير داده بود به كار كردن مسعود .ميخواست بهش ياد بده جه طور كار كنه .دقيقاً ميدونم اونموقه مسعود چه حسى داشته.آخه خودش داشت درست كار مى كرد.

آخرش از بچه ها قول گرفتم كه اين جريان امضا بين خودمون بمونه.اميدوارم رو قولش بمونه.

آها راستى يه آقاى 50 ساله تو باشگاه ما هست كه خودشو خيلى تحويل ميگيره يه بار رفته بود جلوى همه از همه خواهش ميكرد كه مواظب سلامتى خودشون باشن.اين تا اومد و نكسيا رو ديد رفت سلام كرد و كلى رو بوسى و از اين حرفا.

يه نيما جون نيما جونى راه انداخته بود كه هر كى ندونه خيال ميكنه پسر خاله نيما جونه.

مسعود ميگفت يه مطلب توپ تو ذهنشه . خيلى دوست دارم بخونمش.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 10:32 توسط سجاد |