تا حالا شده يكى بياد بهتون بگه يه كارى رو نكن اما خودش همون كار يا چند برابر بد تر از اون رو انجام بده؟
اون لحظه چه حسى داشتيد؟
من كه فكر ميكنم اون طرف منو احمق فرض كرده
مثلاً يكى مياد به شما ميگه درستو بخون اما اجازه نده بچه خودش بره مدرسه؟
كاش فقط وقتى حرف ميزديم كه به حرف خودمون اعتقاد داشتيم .
كاش اگه به چيزى اعتقاد داشتيم تو زندگى به اون عمل كنيم .
كاش اعتقاداتمون مصلحتى نبود كه هر وقت يه چيزى به سودمون بود اونو قبول كنيم هر وقت به سودمون نبود قبول نكنيم.
به قول سياوش كاش ميشد اما نميشه....
چند روز پيش داشتم ميرفتم اهوازكه بين راه اتوبوس يه جايى ايستاد كه يه پيرمردى پياده شه . يهو يه چيزى خورد تو در ماشين . بيرون رو كه نگاه كردم ديدم يه نفر افتاده زمين . دستشو گذاشته بود رو صورتش و داد ميزد.دو نفر ديگه با چوب اومدن يقه پير مرد بيچاره رو گرفتن و بهش گفتن كه تو در ماشين رو كوبيدى تو صورت رفيق ما .![]()
ميگفتن يه پولى بده ببريمش بيمارستان . احمقا نميدونستن در اتوبوس ولوو چه طور باز ميشه. بعدش كه فهميدن زدن زير خنده و در رفتن وقتى اومدن قيافه راننده ديدن داشت.ميگفت اگه كسى عربى بلده بياد با اينا حرف بزنه شايد بى خيال بشن .
وقتى رسيديم ترمينال چون ديرم شده بود يه ماشين گرفتم كه زود برسم.
5 دقيقه اى بود راه افتاده بوديم كه يه چيزى كوبيده شدعقب ماشين.برگشتم ديدم يه موتورى همين جورى كه رو زمين كشيده ميشد رفت خورد تو جدول. تقريباً 10 متر رو زمين كشيده شد . جالب اينجاست كه راننده حتى سرعتشو كم نكرد كه ببينه اين بنده خدا چه بلايى سرش اومد.حالا من خودم ديرم شده اينم انداخت تو كوچه پس كوچه كه مثلاً كسى دنبالش نياد.
شانس آوردم فقط چند ساعت اونجا بودم.![]()
يكى دو ساعت اول رو كارخاصى انجام نداديم فقط يه كم آهنگ گوش داديم . بعدش رفتيم سر اصل مطلب يعنى ناهار به به ماكارونى . خدا به هر كسى كه به مسعود ماكارونى درست كردن ياد داده بود خير بده . همين جور كه داشتيم غذا ميخورديم در مورد اينكه چه جور ميشه كه بعضى آدمها منطق رو ميبوسن ميزارن كنارحرف ميزديم .البته آخرش به اين نتيجه رسيديم كه به راحتى ميتونن .
بعد از غذا دو تا مهمونه با حال داشتيم . ابى و محمود . دمشون گرم خيلى حال دادن .چند نفرى كلى چتيديم . تو هر رومى كه ميرفتيم يه حاله حسابى به همه ميداديم مخصوصاً با اين آهنگايى كه مسعود گوش ميده. بعد از اينكه بچه ها رفتن يه سى دى از يه فيلمه كاملاً رمانتيك ديديم (اره 3)![]()
بعد از اون رفتيم نشستيم جلوى خونه و همين جور كه باغچه رو آب ميداديم در مورد چند تا موضوع خيلى جالب حرف زديم مثلاً چرا بايد نماز رو عربى خوند . من عاشقه اين جوربحثا هستم.
بهتره خلاصه تر ادامه بدم وگرنه بايد قيد انگشتامو بزنم .
برادر مسعود نيم ساعتى پيشمون بود و درباره موضوع روز يه كم حرف زديم . بعدش نتيجه سه تا نبرد مردونه اين شد كه دو تا چيپس و يه نوشابه رو من به مسعود و يه آب هويج بستنى هم مسعود به من باخت.البته اين تنها بستنى نبود كه اون شب گيرم اومد چون يكى ديگه هم نصفه شب بهش اضافه شد . از ساعته 12 تا 3 نصفه شب هم با يه بنده خدايى كه فردا صبح آزمون داشت چت كرديم . احتمالاً پشتيبانش از اين آزمون خيلى راضى باشه.
قرار شد كه شب تو حيات بخوابيم. خيلي سرد بود .با اون همه پتو بازم از سرما مى لرزيديم .![]()
من كه دمه صبح خواستم بيام تو خونه بخوابم امه مسعود كليد رو گذاشته بود زير سرش.
ولى خيلى حال داد . من ظهر رفتم خونه ولي شب دوباره با ابي و محمد برادر ابي برگشتم اونجا .زديمو خونديمو خنديديم .هيچي مثل چند تا دوست خوب نميشه . خدا خيرشون بده.