سلام سجاد
سلام . چطوري مسعود؟
برنامت چيه سجاد؟
كلاس دارم بايد برم دانشگاه. بعد از كلاس ميام يه سرى بهت ميزنم
نه الان بيا .كسى پيشم نيست
مسعود رياضى دارم
منم كلاس داشتم نرفتم . بيا ديگه![]()
آخه ...
ميدونى ناهار چي دارم؟
چى؟
ماكارونى![]()
جدى؟
آره
باشه الان ميا م
فقط دارى مياى يه كارت اينترنت و يه كمى تخمه بگير. راستى كامپيوترت رو هم بيا ر آخه مودمه من خرابه.
باشه تا نيم ساعت ديگه اونجا م
ادامه داستان باشه واسه پست بعدی
عيد فطر پارسال بودكه بعد از يك ماه با بچه ها قرار گذاشتيم يه فوتبال درست و حسابى بازى كنيم . يكى از بچه ها سه نفر از دوستاشو كه با هم تو يه تيم فوتبال بودن خبر كرد كه اونا هم بيان.جا لب اينجاست كه ما زياد از اين سه نفر خوشمون نمياد به خصوص از يكيشون.
خلاصه بازى شروع شد اونم چه فوتبالى .داغ داغ
يه دقيقه مونده بود كه بازى تموم بشه كه يكى از بچه ها گفت به خاطر اينكه حرفى توش نباشه 5 دقيقه ديگه هم بازى كنيم ما هم قبول كرديم كه اى كاش قبول نكرده بوديم . نميدونم چند ثانيه از اين 5 دقيقه مونده بود كه من پريدم كه توپو بزنم اما توپو كه نزدم هيچ تازه وقتى پام به زمين رسيد زانوم 180 درجه چرخيد(شايدم بيشتر).نميدونيد چه دردى داشت همين الان كه دارم مينويسم يه جورى شدم. نتيجه اينكه يه رباط كشيده شده و يه مينيسكى كه به شدت آسيب ديده بود موند رو دستم . (البته اشكال نداره چون ما بازى رو برديم)![]()
دكتر گفته بود 21 روز نبايد راه برم ولى من بعد از 10 روز رفتم دانشگاه.
دو يا سه روز بعد با يكى از دوستام داشتيم با سرعت لاك پشت ميرفتيم سر كلاس .
حتماً اول دبستان كه بوديد بچه هايى رو كه همه كتاباشون رو هر روز با خودشون ميبرن ديدين .
از شانس بد من يكي از دخترايى كه هنور به همون سبكك درس ميخونه و خيلى هم ديرش شده بود از كنار من با سرعت رد شد البته كيفشو رو زانوي من جا گذاشت.اونم چه كيفى ازاون كيفاىقديمى كه گوشه ها ى خيلى محكمى دارن . نميدونم چه جور جلوى خودمو گرفتم كه گريه نكردم![]()
حالا درد وحشتناك خودم يه طرف داد و بيداد اين دوستم يه طرف گير دادن اين دختره هم يه طرف . كم مونده بود بغلم كنه ببره بيمارستان.
از همه اينا جالب تر اينه كه استاد تربيت بدني به من ميگفت بايد دوى 45 متر رو حتماً امتحان بدم تازه بعد از اينكه نامه دكتر رو كه گفته بود فعاليت ورزشى تا 3 ماه ممنوع رو بهش دادم.![]()
خوش شانس بودن هم عالمى داره!!
چند وقته پيش استاد ما داشت حضور غياب ميكرد به اسم من كه رسيد از من پرسيد: جريان اين ستاره كه كنار اسم منه چيه؟
منم گفتم نميدونم .بعد از اونهمه نظرى كه داده شد قرار شد من پيگيرى كنم.كلاس كه تموم شد استادمون گفت كه من الان دارم ميرم آموزش اگه دوست دارى بيا كه من ليست رو هم نشون بدم. منم گفتم باشه بريم
يكى از بچه ها كه با من اومده بود تو راه به شوخى به استاد گفت چون خودش ماهه يه ستاره واسش گذاشتن كه جنسش جور باشه.نميدونم چى شد كه من گفتم كه از بس كه من ستاره رو دوست دارم ايجورى شده.![]()
چشمتون روز بد نبينه . هنوز حرفم تموم نشده بود كه پشت سرمون يه دختر خانومى شروع كرد به داد و بيداد كه خفه شو .............(شرمنده اينجاش بايد سانسور بشه) .![]()
حالا مگه ول ميكرد .ما سه نفر هم كه فقط مونده بوديم نگاه ميكرديم. چون استاد ما خيلى جوونه دختره اصلا متوجه نشده بود . بنده خدا استادمون كشيدش كنار كه آرومش كنه . ازش پرسيد چى شده ؟ گفت كه يه چيزى بهم گفته و به شما هم ربطي نداره.![]()
اينو كه گفت من گفتم استاد شما بفرماييد ما خودمون حلش ميكنيم . بعد استادمون ازش پرسيد اسمت چيه؟
دختره با كلي شرمندگى گفت ستاره . بعد ليستو بهش نشون داد گفت ستاره اى كه ايشون دوست دارن اينه.
آخ قيافه دختره ديدن داشت . يه لحظه در نقش آفتاب پرست ظاهر شد نمدونيد چند رنگ عوض كرد .حالا ديگه افتاده بود رو دوره عذر خواهى بيچاره نميدونست چى بگه من كه فكر نكنم با اون حالش شب خوابش برده باشه
نگيد همه ى اينا رو گفت كه بگه منم دانشجو هستم![]()
نتيجه اخلاقى:اساتيد محترم حضور غياب نكنن
به خاطر اينكه احتمال داره اسم مسعود رو زياد ببيند اينبار ميخوام مسعود رو معرفي كنم.فقط كاشكي ناراحت نشه.
اين آقا مسعود ما از اون بچه هاي گله روزگاره!!!
ما چند سالي هست كه با هم دوستيم و خدا وكيلي خاطره هاي خوب و بد زيادي داريم .ما تقريباً شبيه هم هستيم البته از نظر ظاهري رو نميگم ها . نميدونم چه جوري كه اگه سه ساعت با هم باشيم دو ساعتشو در حال خنديدنيم.يه ساعته ديگشو هم يا درباره يه فيلم جديده يا درس(5دقيقه)حرف مي زنيم. ما تقريباً همه كارامون رو با هم انجام ميديم .
مسعود يه جورايي همه فن حريفه البته به جز كاراي فني كه فكر نميكنم زياد خوشش بياد مخصوصاً
بنايي. ![]()
خلاصه اينكه دنيا ديگه مثل اون نداره. خدا خيرش بده!
در ضمن اين وبلاگو به سفا رش مسعود دارم مينويسم.
سلام
دوست دارم براي اولين پست وبلاگ در مورد شنبه حرف بزنم. البته اين شنبه با همه شنبه ها فرق داره .فرقش اينه كه من سه ساله منتظر اين شنبه هستم . جالبه نه؟
قضيه اينه كه تقريبا از سه ساله پيش من و يكي از دوستام به خاطر اينكه براي كنكور بهتر درس بخونيم قرار گذاشتيم بريم كتاب خونه اي كه نزديك خونمون بود . لازم نيست كه بگم قرار شد كه از شنبه بريم .حالا بماند چند تا شنبه گذشت و ما متوجه نشديم ولي به هر حال رفتيم اونم چه رفتني . هر شب مينشستيم براي خودمون كلي برنامه ريزي ميكرديم كه فردا 10 ساعت درس بخونيم اما دروغ چرا تو دل هر دو نفرمون موند بتونيم 3 ساعت درست و حسابي درس بخونيم.نميدونم چه سري كه ما هر وقت همديگه رو ميديديم همه كاري ميكرديم جز درس خوندن. اگه بخوام خلاصه بگم نتيجه يك سال كتاب خونه رفتن قبول نشدن هر دومون بود!!!!
حالا كه سرمون به سنگ خورده بود ديگه جدي جدي قرار شد درس بخونيم اما مگه ما شوخي يا جدي سرمون ميشه.بازم روز از نو روزي از نو طبق معمول يكيمون يه چيزي داشت كه درس خوندن رو تعطيل كنه البته يه كم بيشتر از سال قبل درس ميخونديم.
ما معمولا دو روزه آخر هفته رو به هر بهانه اي تعطيل ميكرديم و ميگفتيم(از شنبه شروع ميكنيم)
اينقدر اين جمله رو گفتيم كه ديگه وقتي اسمه شنبه رو ميشنويم خندمون ميگيره. نزديكاي كنكور بود كه داشتيم درباره رشته هاي كه دوست داشتيم قبول بشيم حرف ميزديم البته معمولا اين كار رو ميكرديم ولي اين بار جدي تر بود حتي مسعود نتيجه حرفامونو آخر يكي از جزوه هاش نوشت و هر دومون قول داديم اگه اون رشته اي كه دوست داريم قبول شديم يه چيزاي واسه هم بخريم .
خلاصه كنكور رو داديم و انتخاب رشته هم كرديم ابته من واقعا به يه دلايلي اصلا دوست نداشتم دولتي قبول شم چون من تجربي ميخوندم و همه ميدونن اين رشته چه قدر به درد نخوره.(البته نه واسه بچه درس خون ها)
قبل از اعلام نتايج نشسته بوديم و اسم شهرهايي رو كه احتمالا قبول ميشديم رو ميگفتيم .اما آخرش هر دومون جاي قبول شديم كه اصلا فكر نميكرديم و اصلا دوست نداشتيم .اينجوريه ديگه
اما حالا كه جند ترم گذشته هر دونفرمون صد در صد موافقيم كه تو بهترين رشته و شهر قبول شديم البته هنوز هم با شنبه مشكل داريم آخه خيلي از كارا رو قراره كه از شنبه شروع كنيم و شنبه اي در كار نيست.