تبليغاتX
روز نوشت های من
سلام.امید وارم حالتون خوبه خوب باشه

نوشته های بی مزه من رو نمیخونید خوشحالید؟؟

چشم گرد گیری هم میکنم.

خیل دلم واسه جوجه تنگیده بود.

میگم اگه تونستید این لینک رو باز کنید خوشحال میشم سری به من بزنید.

اینجور که معلومه من تا حالا فرنگ بودم خودم خبر نداشتم.آخه این سایتتو ایران فیلتر شده اما گوش شیطون کر و چشمانش هم کور من میتونم بازش کنم.

 

فلیکر

اگه شما هم فرنگی هستید یه سر بزنید.البته اگه به عکاسی علاقه دارید

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 18:17 توسط سجاد |

به همين سادگي يه سال گذشت.انگار همين ديروز بود كه با مسعود نشستيم وبلاگ رو ثبت كرديم.


احتمالاً يه مدتي فقط بخش عكس رو آپ ميكنم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 17:49 توسط سجاد |

تو اين دنيا خيلى چيزاى به درد به خورى هست كه ما بعضى هاشون رو داريم بعضى هاشون رو نداريم.
 يكى از به درد به خورترين هاشون اينه كه هر كارى كه انجام ميديم به جز نتيحه اى كه داره يه فايده بزرگ هم داره.همون كه بهش ميگن تجربه.
همون كه اگه ازش استفاده كنيم خيلى از مشكلاتمون حل ميشه.
ديگه يه اشتباه رو تكرار نميكنيم.
البته مهم تر از خود تجربه ، استفاده از اونه.بايد ياد بگيريم كه استفاده كنيم.
من كه بلد نيستم.نميدونم اين سر مبارك چند بار مورد اصابت سنگ قرار گرفته يا سنگ مورد اصابت سر من.
بايد قدر دوستانى كه تجربه اي خوب رو در اختيارمون ميذارن بدونيم.مخصوصاٌ كسايى كه اين تجربه ها رو از طريق رفتارشون به ما ميدن.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 9:14 توسط سجاد |

من از عكاسي خيلي خوشم مياد.بچه كه بودم يه دوربين كداك داشتيم كه ديگه فيلمش گير نميومد.از اين دوربينا بود كه لابراتوار هم هستن.هم عكس ميگيرن هم چاپ ميكنن.
اين دوربين شده بود اسباب بازي من.البته بعد از اينكه يه دوربين شكستم.
خلاصه اگه دست من باشه دوربينمو همه جا با خودم ميبرم.اما امان از دست اين مردم....
اينا رو گفتم كه زمينه سازي بشه واسه قسمت جديد وبلاگ.از اين به بعد يه بخش عکس تو وبلاگ هست.
خوشحال ميشم نظرتون رو در مورد عكس ها بدونم.
اگه شما هم دوست داريد ميتونيد عكسايي كه ميگيريد رو اونجا بذاريد.
+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 15:51 توسط سجاد |

منو ايمان يه زمانى خيلي با هم صميمى بوديم.روزى 8-7 ساعت  با هم بوديم.يعنى همه دوستش داشتن.جزو همونايى بود كه مهره مار دارن.
ايمان هميشه دوست داشت با بقيه متفاوت باشه.نميدونم چه حسى بهش ميداد اما خيلى دوست داشت خاص باشه.
متاسفانه همين حس باعث شد كه شروع كنه به سيگار كشيدن.چون اون موقع هيچ كدوم از بچه ها سيگاري نبود.يواش يواش سيگار كشيدن ديگه مختص ايمان نبود.پس بايد يه كار ديگه ميكرد بعد از مدتي ديگه همون ايمانى كه همه دوستش داشتن نبود.علايقش عوض شد.دوستاش عوض شد.....
يه جورايى حس ميكنم كه خودشم خيلى دوست نداشت كه اينجورى بشه.
البته تازگى ها اين موضوع مد شده.خيلى ها دوست دارن متفاوت باشن.به خاطر همين مجبورن  كارى بكنن يا حرفى بزنن كه دوست ندارن.
جالب اينجاست كه واسه اينكه نشون بدن لذت ميبرن كارى كه ميكنن رو خيلی بزرگ ميكنن.
جالبتر هم ميشه وقتى كه بعضى وقتا دوست دارن اطرافيان رو مجبور كنن كه دنبالشون برن.

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 12:0 توسط سجاد |

ديشب محمد ملقب به محمد جواد بهم زنگ زد گفت اگه حوصله دارى شب بريم بيرون.ما معولاٌ شبا ميريم خدمت مهندس.
ازش پرسيدم كجا بريم؟گفت ميريم يه جاى خوب.هر چى پرسيدم نگفت.وقتى اومد گير دادم كه كجا قراره بريم؟گفت قراره بريم انار بياريم!!!!!
 گفت يكى از دوستاش باغ دارن گفته با انار ببر.بهش گفتم ساعت 11 شب ميخوايم بريم انار بچينيم؟
خلاصه بعد از كلى گير دادن گفت كه باغشون يه شهر ديگست.يه مقدار انار آورده واسه دوستاش.داشتيم ميرفتيم كه ديديم باباى مسعود اول انديمشك وايساده كنار ماشينشون.زديم رو ترمز و رفتيم ببينيم چه خبره.
خيلى خدا رحم كرده بود.آخه وقتى داشته تو جاده ميرفته چرخ ماشين گير كرده.اونم جلوى يه عروسي.
شايان ذكر است كه محمد واسه خودش يه پا استاده و البته تعميركارخانوادگى و خصوصى آقاى گودرزى.
وقتى رسيديم مسعود رفته بود ابزار بياره.به محمد هم زنگ زده بود اما ما صداى زنگ موبايل محمد رو نشنيده بوديم..محمد از همون جا زنگ زد به مسعود  اما گوشى رو داد دست باباى مسعود.
تصور كنيد قيافه مسعود بعد از اينكه شماره محمد رو ديده ولى با باباش حرف زده چه شكلى شده؟؟اونم بعد از ديدن سريال اغما و الياس
اوضاع ماشين اينقدر خراب بود كه نميشد درستش كرد.ولى اونجا هم جايى نبود كه ماشين بمونه.چون مطمئناً تا صبح يه پيچ هم ازش از چنگال سارقان محترم در امان نميموند.
باباى مسعود گفت كه تا صبح ميمونه كنار ماشين.البته دايى مسعود ميگفت اتفاقى نميوفته.بنده خدا هنوز به جوانمردى و از اين جور حرفا اعتقاد داره.  از اونجايى كه ما خراب رفاقتيم به مسعود گفتيم تا ما رو دارى غم ندارى.
قرار شد تا ما ميريم انار بياريم مسعود هم بره شام بخوره بياد.
خلاصه من و محمد رفتيمو انار آوورديم و به بستنى قيفى با حال هم زديم تو رگ.
بعد رفتيم سراغ ماشين.چون هوا خيلى سرد والبته معطر بود مجبور شديم در نقش يه دزد ظاهر بشيم و در ماشين رو باز كنيم.ما اينيم ديگه.
نيم ساعت بعد مسعود با دست پر اومد.
تصور كنيد وقتى مردم ميديدن سه تا جوون نشستن كنار جاده و دارن ميخورنو ميخوننو گاهى اوقات حركات موزون انجام ميدن چه فكرى در مورد ما ميكردن؟   
مخصوصاٌ وقتى ميديدن 200 پايين تر يه پارك خيلى خوب و تر و تميز هست.
ميتونيد از مهندس علي بهادري در مورد اين پارك اطلاعاتي بگيريد.
تا صبح دايى مسعود به همراه هيئت همراه چند بار بهمون سر زدن.يه بار سحرى آوردن.بعد رفتن واسمون حليم گرفتن.اونم چه حليمى.بعد رفتن قاشق گرفتن كه حليم بخوريم.بعد دوباره واسمون حليم آوردن.خلاصه حسابى تو زحمت افتادن.
اما يه سرى اتفاق جالب هم افتاد:
پليس فكر كرد دزديم
يه رفيق پيدا كرديم كه از شعراى اخوان ثالث خوشش ميومد اما ازنيما نه.به شدت هم سريال اغما رو دنبال ميكرد.
بنده خدا يه كم معتاد بود. 
فهميديم كه فروشنده خوبى نيستيم چون نتونستيم حتى يه دونه از انا
 ها رو بفروشيم.

نميدونيد وقتى داشتيم ميومديم خونه چه قدر سرد بود.تنها كارى كه ميتونستين بكنيم اين بود كه بلند بلند آواز بخونيم كه حواسمون پرت بشه.
جاى همه خالي خيلي حال داد.
البته آقا على و احسان افتخار ندادن در خدوتشون باشيم.
درست نيست وگرنه دعا ميكردم كه هميشه ماشين مسعود اينا خراب بشه.

+ نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 15:57 توسط سجاد |

حتماً تا حالا وبلاگ هاى زيادى رو ديديد.پست هاي زيادى رو هم خونديد.
بعضى ها خاطره نوشتن ، بعضى ها يه جمله يا يه شعر رو كه دوست داشتن نوشتن يكى از خودش گفته و از اتفاقاتى  كه براش افتاده.
يكى خوب نوشته يكى بد
يكى واسه خودش نوشته يكى واسه ديگران
اما يه چيز تو همه مشتركه.اونم اينكه همه خودشون انتخاب ميكنن چى بنويسن.‌(به جز اون مواقعى كه به جواب دادن چند سوال دعوت ميشدن) 
ولى من ميخوام شما موضوع بعد من رو مشخص كنيد.
فقط پيشنهادتون منطقى باشه.

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 16:13 توسط سجاد |

اگه خدا بخواد قراره يه تكونى بخوريم.البته نه در حد بندرى.
اين بار ديگه از شنبه شروع نميشه.ميترسم 2 سال ديگه واسه شروع كارامون روز نداشته باشيم.
خدايى هر كى دعاش گيرايى داره هواى ما رو هم داشته باشه.


كسى ميدونه چه طور ميشه با يه آدم بى منطق كنار اومد؟؟اين جور آدما هيچ بهانه اى واسه به هم ريختن اعصاب شما نميخوان.بعضى وقتا يه چيزي ميگن يا يه كارى ميكنن كه آدم ميتونه با سرش تمام ديوار چين رو بريزه پايين.
اميدوارم خدا به راه راست هدايتشون كنه.اين بنده خدا ها رو هم دعا كنيد.


پيرو مورد مذكور در قسمت اول پست اينجانب 4 سال ديگه به يك آبدارچى زبل نيازمند ميباشم.كسى رو سراغ داريد همون موقع خبرم كنيد.
چى؟
نه.خواهش ميكنم براى من حاشيه درست نكنيد.آبدارچى بايد مذكر و سيبيل كلفت باشه.

+ نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 11:0 توسط سجاد |

كاش يه روزى بشه كه همه خودشونو بشناسن.بدونن كى هستن و كجا هستن؟خيلى خوبه آدم جايگاه خودشو بدونه.
كاش يه روزى بشه كه بتونيم درك درستى از رفتارمون با ديگران و رفتار ديگران با خودمون داشته باشيم.
كاش يه روزى بشه كه قدر داشته هامون رو بدونيم.
كاش يه روزى بشه كه بتونيم ببينيم.
كاش يه روزى بشه كه بتونيم بشنويم.
كاش يه روز اعتماد كردن رو ياد بگيريم.
و البته كاش يه روزى بشه به اون چيزى كه تو بيدارى ميبينيم بيشتر از اون چيزى كه تو خواب ميبينيم اعتماد كنيم.


 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 13:18 توسط سجاد

بد شانسى كه ديگه شاخ و دم نداره!!
بعد از عمرى يه تفريح حسابى جور شده بود .اما بايد دقيقا ًتو زمان انتخاب واحد من جور ميشد .اونم اين ترم!!!!!
قرار بود يه بنده خدايى برامون زحمتشو بكشه كه يه مشكلي براش پيش اومد.انتخاب واحد اونم افتاد گردن من.
بعد از 3 ماه خونه نشيني دلمون خوش شد كه ميزنيم بيرون.اونم گهر.آخه چرااااااااااااااااا؟؟؟
آخ كه چه حالي ميكرديم.
اما اشكال نداره.دوستان به جاى ما.اميدوارم خرس نخورتشون.

بعد از 2 ماه چشممون به جمال فضانورد منور شد.ماهم از فرصت نهايت استفاده رو كرديم.اما طبق معمول آخرش علاف شديم.
من نميدونم رو چه حسابى من  هميشه  بايد اين آقا رو بدرقه كنم؟؟؟؟
حالاباز اگه حرف منو گوش كنه كه خوبه!!!
علافتيم مهندس

 

+ نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 18:59 توسط سجاد |